ما هيچ نيستيم جز سايه اي ز خويش

.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
 
 

مشق آب

 
چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦

سلام !

پارسال ۱۸ دی ماه ، در یک جمع صمیمی ، دور هم بودیم برای نقد منظومه ی ظهر روز دهم ، سروده ی قیصر امین پور . هنوز دلم نمی خواهد برایش از صفت های شادروان و مرحوم و ... استفاده کنم . حتی از فعل ماضی .......

در آن جلسه ، این شعر را برایمان خواند :

راستی آیا

کودکان کربلا

تکلیفشان ، تنها

دائما تکرار مشق آب ، آب

 بابا آب ، بود ؟

اگر در این روزها حال خوشی پیدا کردید ، دیگران را هم دعا کنید و من را نیز !

راحله فاضلي
 

 

صدف و ساحل

 
جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦

سلام !

نزار قبانی شعری دارد به نام مقایسه ی عشق . در نخستین روزهای امسال جوابی برای این شعر نوشتم که حالا با ـ  کمی  ـ  تاخیر این جا می نویسم بابت عذرخواهی از آنهایی که در این چند ماه با آمدن به کالیوه ، شرمنده ام کردند  !

« مقایسه ی عشق »

من شبیه دیگر عاشقان تو نیستم ، بانوی من

اگر دیگری ابری به تو دهد

من بارانت می دهم

اگر دیگری فانوسی دهد

من ماه را در دستانت می نهم

اگر دیگری شاخه ای دهد

من درختان را برایت ارمغان می آورم

و اگر دیگری کشتی به تو دهد

من سفر را پیشکش تو می کنم .

و جواب من به شعر استاد :

« صدف و ساحل »

من به جای ابر

به تو باران می دهم

به جای فانوس ، ماه

به جای شاخه ، درخت

به جای کشتی

اما

سفر ، نه !

من به جای کشتی

به تو

ساحل می دهم

و

صدف می شوم برایت

راحله فاضلي
 

 

تجربه ی يکم ....

 
پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦

 

سلام !

 

براِِي سال تازه يه تجربه ي جديد دارم .

يك شعر فرانسوي ترجمه كردم !

مي دونم بدون اشكال نيست . اما ترجمه ش رو براي اونايي كه فرانسه بلد نيستند نوشتم !

پس اول ترجمه ش رو نخونيد لطفن !!!

با اجازه ی آقای پل الوار  که خيلی قبولش دارم ...

 

 

Sur mes cahiers d'écolier

Sur mon pupitre et les arbres

Sur le sable et sur la neige

J'écris ton nom

 

sur toutes  les pages lues

sur toutes les pagpes blanches

Pierre , sang ,  papier ,  ou  cendre

J'écris ton nom

 

[ … ]

 

Et par le pouvoir d'un mot

Je recommence ma vie

Je suis né pour te connaître

Pour te nommer

 

 

                                    Liberté

 

 

 

 

روي دفتر هاي مشق مدرسه ام

روي نيم كت هايم و روي درخت ها

روي شن ها و روي برف

مي نويسم نامت را

 

 

روي همه ي ورق هايي كه خوانده شده

روي همه ي ورق هاي سپيد

سنگ ، خون ، كاغذ يا خاكستر

مي نويسم نامت را

 

[ … ]

 

 

و با نيروي  اين كلمه زندگي ام را

از سر مي گيرم

من به دنيا آمده ام كه تو را بشناسم

تو را بنامم

 

              آزادي  

 

 

 

راحله فاضلي
 

 

گل ها همه آفتابگردانند !

 
سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥

سلام !

شش ساله بودم كه كتاب ظهر روز دهم را جايزه گرفتم : منظومه اي

در مورد عاشورا سروده ي قيصر امين پور .

  كتاب سال  65 به چاپ رسيده  بود يعني يك سال قبل از اين كه به

 دست من برسد !

18 بهمن 85 براي تهيه ي گزارش از جلسه ي نقد و بررسي اين اثر

به فرهنگسراي بانو رفتم  !

خيلي نوستالژيك بود !

شايد من خوش حال ترين فرد آن برنامه بودم چون تنها كسي بودم

 كه اولين چاپ كتاب را در دست داشتم !

حتي خود قيصر هم موقع امضا كردن كتاب از اين موضوع تعجب كرد !!

راستش كمتر كسي انتظار داشت قيصر چند روز بعد از عمل باز قلب

در برنامه شركت كند اما او با حضور در جلسه فرض هاي بدبينانه ي ما را خط زد !

مي دانم نام اين شاعر براي بسياري از شما ، نسيمي است كه خاطره هاي خوب را

 با خودش مي آورد .

اين جا همه هر لحظه مي پرسند :

« حالت چطور است ؟ »

اما كسي يك بار

از من نپرسيد :

« بالت ... »

قيصر امين پور

* گزارش اين برنامه در كتاب هفته ي شنبه 28 بهمن چاپ شد .

 

 

 

راحله فاضلي
 

 

محكوم به نوشتن هستیم

 
جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥

سلام !

مجله ي بخارا ششم دي ماه  شب ويرجينيا وولف را در خانه هنرمندان برگزار كرد . در بخشي از اين برنامه يكي از مهم ترين نامه هاي اين نويسنده ي انگليسي با عنوان  " نامه اي درباره ي نويسندگي " خوانده شد كه سرورالسادات جواهريان ترجمه اش كرده است . سه بخش از اين نامه را برايتان انتخاب كرده ام . متن كامل را در اين آدرس ببينيد :  

http://www.iranao.com/news.php?id=4429                        

اين نامه را وولف روز كريسمس 1922 به جرالد نوشته است .

خواندن آن در كريسمس 2007 خالي از لطف نيست !!

۱- نمي توانم تصور كنم كه مي توان كتابي نوشت و از مردم حرف نزد . شايد مقصودت اين است كه نبايد كوشيد كه برشي از زندگي مردم را نشان داد و آدمي بايد در پوسته احساسات خودش محبوس بماند . مثلا درباره تاثيري كه از شنيدن كوارتتي بر انسان دست مي دهد ، بنويسم . مي گويي كه آدم بايد ظريف  و عاشقانه و توصيفي بنويسد ،  مردم را در آثارش به جنبش در نياورد  ،  آنها را در حوادث  به كار نگيرد و از تاثير و ظرفيت تحمل انساني حرف نزند .  آه ، من كه محكوم به نوشتن هستم . در حقيقت به گمانم همه ي ما محكوم هستيم  . ديگر امكان پذير نيست و نخواهد بود كه ادبيات را رها كنيم . تازه اگر هم چنين بود ، باز هم اين كناره گيري ها اثر مطلوبي بر ادبيات باقي نمي گذاشت . اين نسل بايد خود را قرباني كند تا راه را براي آيندگان هموار سازد .

  ۲-  من فقط به اين دليل چيزهايي سرهم بندي مي كنم كه خودم را سرگرم كنم . نه تو را كه ممكن است هرگز آثارم را نخواني يا اگر هم بخواني از آن سردرنياوري . چون ترديد دارم ، انسان هايي كه بيشترين تمايل را به يكديگر دارند ، در انتقال احساسات خود بيش از اشارات و علايمي به گذشته شان ، توانايي داشته باشند . – استعاره اي مثلن از روي احساسات كه بديهي ست سرانجام مفاهيمي چون كشتي ، شب ، طوفان ، پرتگاه ، صخره ، اين مهتاب تيره  و مبهم و نامهربان را القا مي كند .

 ۳-  من چهل ساله هستم و چه بسا در ده سالگي يا بيست سالگي يا سي سالگي افكار دردآلود به ذهن من هم مي كرده است . از سر نارضايتي در كار نوشتن و خواندن ، تمام تلاشم را به كار مي بستم كه به همه چيز خاتمه بدهم و چون امكان داشت در جريان از اين شاخه به آن شاخه پريدن ها ، بلغزم و نابود شوم ،  چه بسا جاي سپاسگزاري داشته باشد . به طور كلي همه ي ما نويسندگان اين وحشت خانمان برانداز را احساس مي كنيم و گاهي در نوشته هايمان آن را نشان مي دهيم . : "  آغازي دردآلود در شبي تيره  " .  به گمانم هر ده سال ، زندگي يكي از آن نمادهاي ويژه اش را كه به نظرم اكنون در نسل ما عموميت يافته است ، به ارمغان مي آورد . منظورم اين است كه زندگي را بايد به مبارزه طلبيد . با آن روبه رو شد و دست و پنجه نرم كرد . بايد آن را پس زد و سپس بر اساس بينش هاي تازه با خوشي و خرمي پذيرايش شد و همين طور با آن پيش رفت و پيش رفت تا چهل ساله شوي . آن وقت است كه احساس مي كني بايد هرچه محكم تر و محكم تر به ريسمان زندگي چنگ بزني . زيرا انگار خيلي زود از چنگت مي گريزد و در اين حال چه دلپذير به نظر مي آيد .  

 

 

 

راحله فاضلي
 

 

ماه در آب

 
سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

    سلام !

اين بار مطلبي بلند نوشته ام براي كساني كه حوصله ي بيشتري دارند !

بخشي از گزارش من در باره ترجمه آثار ايراني به زبان هاي ديگر با تيتر : فرهنگ ايران در آينه ادبيات جهان كه پنجشنبه 25 آبان در ويژه نامه كتاب هفته در هفته كتاب ، چاپ شد را بخوانيد ! پيشاپيش از اين كه حوصله به خرج مي دهيد تشكر مي كنم با اين شعر كوتاه :

ماه

به رخ مي كشد

تو

را

                                                                          ********

      علي عبدالهي كه ترجمه كتاب " شعر نيما تا امروز " به زبان آلماني را در دست چاپ دارد ، تلاش براي ترجمه آثار ايراني به زبان آلماني را درخور توجه نمي داند . وي در اشاره به نمونه هاي موفق ، كتاب هاي : باد ما را خواهد برد ، ترجمه كورت شارف ، در فكر آن كلاغم و ترجمه شعرهاي عباس  كيارستمي با موخره پتر هانتكه را نام مي برد . و مي گويد : « بايد سازمان هايي تشكيل شود كه شاعران و مترجمان زبده با هم كار كنند ، يا به ناشران خارجي پيشنهاد همكاري داده شود كه به صورت اشتراكي كار كنند و به فرهنگ ايراني هم كمك شده باشد » .

      وي معتقد است مترجمان ايراني حتما بايد با شاعران آلماني در ارتباط باشند و از نظرات آنها كمك بگيرند : « خواننده خارجي براي انتخاب آثار ايراني بايد ريسك كند بنابراين اگر ترجمه هاي اول موفق باشد از آن لذت خواهد برد در غير اين صورت ادبيات ايران خيلي سخت برايشان جا مي افتد . »

    وي كه با يک سايت   آلمانی  همكاري مي كند و به معرفي شاعران ايراني مي پردازد  اقدام انجمن شاعران ايران براي چاپ آثار ايراني به زبان هاي ديگر را گام اول براي رسيدن به شرايط مطلوب مي داند و بر اين باور است كه شاعراني كه معرفي مي شوند بايد با انصاف و بي طرفي انتخاب شوند تا آينه تمام نماي ادبيات ايران مقابل مخاطب قرار گيرد .

      عبدالهي ، بنياد حمايت از ادبيات آسيا ، آفريقا و آمريكاي لاتين در وزارت امورخارجه آلمان را به عنوان سازماني منسجم كه در عرصه ترجمه فعاليت مي كند مثال مي زند : « اين بنياد به ناشران و مترجمان كمك مي كند و حتي نويسندگان ناشناس را نيز تحت پوشش قرار مي دهد . »

نشانی سايت :

  www.lyrikline.org

 

 

 

راحله فاضلي
 

 

پل های پشت سرمان

 
جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

شكسته ام تمام پل ها را

 

نگاه مي كني پشت سرت را

و من

 

به دنبال بزرگ ترين بت

 

كه بياويزم به گردنش 

 تبر را

 

 پی نوشت :

این شعر از نظر نوشتار کمی دچار مشکل بود که گویا فقط خانم اختصاری متوجه شده بود . با وجود غر زدنم به ایشان لطف کردند و یادآوری کردند . سپاس !

 

راحله فاضلي
 

 

گندم زار

 
چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

سلام !

بعد از مدت ها يك كار جديد از خودم بخوانيد :

« گندم زار »

باد

به بازي مي گيرد

 موهاي مادربزرگ را

تارهاي سپيد پريشان مي شود

كلمات بيرون مي ريزد :

« پدرم

             روضه    

                       رضوان  ...

پدر

درو مي كند

          گندم ها    را

صداي مادر

از دفتر ديكته من مي گذرد

 لاي گندم ها

               گم مي شود :

                     « بنويس

                               آن

                                    مرد

                                        فراموش ... »

 

 

 

 

 

 

راحله فاضلي
 

 

قهوه

 
جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥

سلام ! 

شعری از قبانی بنوشید :

            

من كجا هستم ؟

به كفش هايت نگاه كن بانو !

به بندهايشان

گنجشكي خواهي ديد

كه رويشان ....

شاخه هاي كوچكي را مي جويد

نترس

خيال دزديدن كفش هايت را ندارد

خيال بستن بندهايشان را ندارد

مي خواهد زير پاي تو لانه كند

اگر له شود ؟

كفش هايت

معبدي

خواهند شد

براي همه ي رنگ ها

زرد ، قرمز ، سبز

آبي ، صورتي ، بنفش

 

 

 

 « نزار قبانی »

راحله فاضلي
 

 

يك سال ديگر

 
شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥

يه سلام متفاوت !

 

از امروز سومين سال نوشتن من در اين وبلاگ شروع مي شه !

در اين مدت خيلي ها همراهم بودن اما فقط چند نفر همراهم موندن . به نظرم خودشون هم خوب مي دونن كه چه اندازه ممنونم ازشون !

از اين به بعد نوشتن در يك فضاي ديگه رو هم تجربه مي كنم !

                     

ww.sorvan.blogfa.com                                 

                            

اون جا هم منتظرتون هستم !

بدون شك تا زماني كه بتونم بنويسم و واژه ها رو كم نيارم اين وبلاگ هم به روز

مي شه ... چون :

 

Show must Go on

 

در مطلبي كه درباره ايبسن نوشته بودم دوستان همه جوره به من لطف كردن ! چه اونايي كه آدرس سايتي درباره اين نويسنده نروژي رو برام نوشته بودن  ( كه نفهميدم كي بود ) و چه اونايي كه ...... من از هر دو دسته  تشكر مي كنم !

 

راحله فاضلي